چهارشنبه28فروردین92

سلام گل من.دلم این روزا از دوریت غش میره. خوشگل مادر!عاشقتم.
دیروز قرار بود بریم دنبال بابایی. بعد اداره سریع حرکت کردیم. کمی سر خیابون جردن معطل شدیم تا بابا رضا برسه. تا بابایی رو دیدی صورتت مثل گل باز شد و همش برای بابایی دلبری می کردی.
خلاصه دیروز قرار بود بابا ماشین رو ببره تعمیرگاه. من و تو تنها موندیم خونه. مشغول کارهای خونه شدم که دیدم اومدی پیشم و گفتی: مامانی! بریم پارک؟ گفتم: باشه مادر بزار بابا رضا بیاد بعداً. رفتی و دوباره برگشتی."بریم دیگه.چی میشه؟" خندم گرفته بود نمیدونم این جملات رو از کی یاد می گیری؟ تا قیافت دیدم گفتم : باشه لباس بپوشیم و بریم. باهم رفتیم پارک. بازی کردی. موقع تاب بازی خیلی اذیت شدی تا می رفت بچه م تاب بخوره یکی می اومد تو صف و شما هم می گفتی: نوبت منه!خلاصه بعد بازی کردن با هم رفتیم تو خیابون های نزدیک خونه قدم زدیم. گفتی: مامانی برام خوراکی شیر بخر. باهم رفتیم تو مغازه. رو به مغازه دار کردی و گفتی: آقا شیر میدی؟ گفتم مامان من الان برات بر می دارم تا شیر رو برداشتم گفتی: نی کو؟ گفتم از آقای مغازه دار بگیر. رفتی جلوش و گفتی: آقا نی میدی؟ آقای مغازه دار هم که از شیرین زبونی هات خوشش اومده بود پرسید اسمت چیه؟ گفتی آییسا. خلاصه کمی بیرون گشتیم و اومدیم خونه. شام درست کردم بابایی اومد و رفت حموم و شما گفتی: مامانی!بدل بخوابم. بهت شام دادم و کمی بغلت کردم بعد گفتی بزارمت رو بالشت. رو بالشت گذاشتمت و نوازشت کردم تا خوابیدی.
سر شام از اینکه خواب بودی و کنار سفره نبودی بغض کرده بودم و همش می اومدم بالای سرت و نوازشت می کردم.
عزیزم! زیباترینم! دوستت دارم . دعا می کنم خدای آسمانها حافظ و نگهدارت باشد...



چهارشنبه28فروردین92
